عبور ميكنم اين بيت از بكارت تو

یاد داشت:
غزل زیر یکی از سه غزل تازه و قشنگی است که میثم عزیز برایم فرستاده که البته نسبت به شعر های قبلی اش متفاوت است. در مورد تغییر فضا و لحن در شعر امانی ، تقابل اروتیسم و عشق افلاطونی و ... به طور مفصل خواهم نوشت . نقدا خواندن این غزل قشنگ را به شما هم توصیه می کنم.
و فصل و فاصله ميسوخت از حرارت تو
عبور ميكنم اين بيت از بكارت تو
نميرود به كَتَم احتراز و عشوه و ناز
به آن طريق كه راز و نياز در كَتِ تو
هجوم ميبرم آنگونهاي كه ابر به ماه
هجوم ميبرم امشب به قصد غارت تو
تمام بازي من ماتِ مهرههاي تنات
تمام عرصهي شطرنجمان مساحت تو
اسير سرخي ياقوت بر لبان تو شد
وزير صفحه و سرباز در اسارت تو
و دستهام سراسر بهار ميطلبد
از آسمانِ پريدخترانِ بركت تو
و او كه ريخته بر پاي چشمهاي تو من
و او كه مانده فراسوي پلك، حسرت تو
چهها كه بر سر ايمان من نميگذرد
در آستانهي پر احترام حضرت تو
"میثم امانی"
چند نظر کوتاه در مورد پیری در سه خط

عطاءالله:
واقعا زیبا بود. و تعلیق بالایی داشت. من که میخکوب شده بودم. مقایسه پاراگراف اول هم خیلی زیبا بود.
متشکر.
کسی که مثل هیچکس نیست:
انتخاب اسامی روی چه حسابی بود؟ خواسته بودید چیزی غیر از داستان بگویید؟ اینکه از محمد امین استفاده کرده بودید آیا دلیل خواصی داشت؟
سوژه خوبی بود که می توانست ما را درگیر اسامی نکند و بهتر پرداخته شود. جاهایی که تصویر داده بودید خیلی خوب بود و حرف ها و توصیف برادران شعاری به نظر نمی آمد
مرضیه سبز علیان:
در مورد داستان باید بگویم موضوع احساسی خوبی داشت اما کاملا روایی بود ای کاش به جای ان که آن قدر راوی حرف می زد کمی تصویر به خواننده می داد و بخشی از ماجرا را بر عهده خواننده می گذاشت.
مهدی جان سلام داداش
خوندم داستانت رو و با آخرش کنار نیومدم.
اما خوب باید تو یه وقت دیگه هم دوباره نگاه کنم.بعد جدی نظر بدم.
داستان:
پیری در سه خط
نوشته ی مهدی عباسی

نظر به اینکه پیری مقدمه ی مرگ است محمّد ِ امین مدتها به این فکر کرد که پدرش چگونه پیر شد تا بمیرد. از نظر او بالا رفتن سن دلیلی برای پیری نبود. هیچ کس نتوانسته یک روز مشخص را ابتدای پیری در نظر بگیرد. اصلا نخوانده بود که مثلا آقای ریچاردز در ساعت 4 بعد از ظهر روز سه شنبه هشتم آوریل سال 2008 پیر شده باشد. یا ندیده بود که مثلا کربلایی رضا در یکی از صبح های تموز ، ناشتا آهی بکشد. و از کنار شقیقه هایش رنگ ِموها بپرد و سفیدی تا پایین ریش بلندش پیش بیاید و کربلایی بگوید پیر شدم.
محمّد ِ امین در اتاق ِخواب، دفتر ِکار،آشپزخانه، تاکسی و حتی توالت بارها به مرور گذشته پرداخت .ماجراهای زیادی را بازبینی کرد . بر روی یکی یکی ماجراها که در خود دلیلی نداشتند خط کشید . آخرین بار در شلوغی ایستگاه مترو به دلایل پیری پدر اندیشید و کشف کرد که فقط یک ماجرا می توانسته پدر را پیر کرده باشد. قطار که وارد ایستگاه شد جمعیت فشار دادند . چند قطره از اشک های محمّد ِ امین بر دیگران پاشید. او تصمیم گرفت یک بار دیگر خط به خط ماجرا را مرور کند.
پیش از ماجرا هم سنی از پدر محمّد ِ امین گذشته بود ولی سرپا بود. پا به پای بزها در صحرا می گشت. بیل می زد. چاووشی می خواند. خورجین می دوخت. دیم می کاشت.درختان مهرک را اصلاح می کرد. و...
خط اول ماجرا درشبی اتفاق افتاده بود که احتمالا سرما از گوشه ی شیشه ی شکسته ی اتاق نشیمن به پوست آدمها سوزن می زد.محمّد ِ امین آن شب در خانه ی پدری نبود.پس نمی توانست قیافه ی افراد مختلف و عین ِکلمات را به خاطر بیاورد. برادر اول و برادر دوم تکلیف الهی را تفسیر کرده بودند : دارایی مادر حج دارد.اما پدر که هنوز هزینه ی برادرهای سوم و چهارم را به دوش می کشید از حج معاف بود. مگر نه اینکه زحمت زن گرفتن برای هر یک از بچه ها صوابی در حد حج ابراهیمی داشت. نتیجه گرفته بودند مادر به همراه برادر اول و زنش که دارایی آنها هم حج داشت به حج مشرف شود. محمّد ِ امین وقتی خبر را شنید از اینکه هارمونی پدر و مادر به شکلی نا متعارف بر هم خورده شود دلخور و مضطرب شد.
در ابتدای خط دوم ماجرا جمعیت زیادی با سلام و صلوات به وداع آمده بودند. خط دوم خط فراق بود.برادران اول و دوم نقل مجلس بودند. پیراهن هایشان از روزهای دیگر سفید تر بود. ریش هایشان بلندتر. چهره ها یشان گشاده تر. و بساط عیش و صواب از روزهای دیگر پهن تر. بنا شده بود پس از مراسم ِبا شکوه ِبدرقه ، محمّد ِ امین پدر را برگرداند به خانه ی پدری . به گوشه ی خلوت روستا. پدر برای بازگشت بی تابی می کرد و محمّد ِ امین که از دیدن دوباره ی یکی از دوستان قدیمی اش در بین جمعیت ِابتدای خط ذوق زده شده بود بازگشت را تا بیست دقیقه به تاخیر انداخت. بیست دقیقه ای که محمّد ِ امین را در این ماجرا با برادرانش هم ردیف می کند. او دست کم متهم ردیف پنجم ماجراست.
در خط سوم محمّد ِ امین و پدرش در ردیف چهارم اتوبوس جایی برای نشستن پیدا کردند. او دریافته بود که پدر حالت طبیعی خودش را ندارد. اما هیچ کلمه ای یا حرکتی برای باز گرداندن پدر به طبیعتش بلد نبود. استفاده از شیوه های نخ نما شده ای مانند چقدر هوای اتوبوس دم دارد یا کی گُمار رمه به ما می رسد جواب نداد. او تاکنون پدرش را چنین دلمرده ندیده بود که راهی برای سر زنده کردنش بلد باشد. کسی به اهالی روستا از این که پدربه حج نمی رود چیزی نگفته بود .شایع شده بود که به حج می روند و باور عادی ِمردم این بود که مادر و پدر محمّد ِ امین با هم رفته باشند. محمد می دانست که پدر اوقات ِ غیر عادی را دوست ندارد .کلافه و شرمگین می شود اگر در مورد او حرف بزنند، سر به سرش بگذارند یا سوالی از او بپرسند که پشتش سوال دیگری ایستاده باشد. خستگی باعث شد تا محمّد ِ امین در متن اینکه پدر چگونه در این مدت با مردم خواهد نشست وچگونه خواهد توانست برخیزد ، خوابش ببرد. همهمه ی مسافرین که خود را مهیای پیاده شدن می کردند بیدارش کرد. نگاهی به ساعتش انداخت .اتوبوس در گردنه ی منتهی به روستا بود. به سمت پدرش برگشت تا چیزی بگوید. قبل از اینکه چیزی بگوید دید که چهره ی پدر تکیده و موهای صورتش سفید شده است. اتوبوس نگه داشت .محمّد ِ امین فهمید که پدرش برای بلند شدن به دست او نیاز دارد. دستش را گرفت و در دیگر روز از درختانِ سپیدار ِ مهرک چوبی قشنگ جدا کرد و برای پدر عصایی مناسب تراشید.
شعر:

تقدیم به روان پاک صادق هدایت
رفیق پرسه های تنهایی ِآدم ها و آدم های تنها.
روزهای کور
روزهای کر
روزهای گیج
روزهای همیشه
روزهای هنوز
روزهای فاصله تا خویش
روزهای دلهره ،تشویش
روزهای یائسه
روزهای زایش گنداب، چرک
روزی که زرد قشنگ است
روزهای بی حوصله ،کم حال
روزی که هیچ چیز سر جایش نیست
پنجره های پریده رنگ
آینه های کدر
روزی که بودن مثل نبودن
مهم نیست
اصلا مساله این نیست
مساله چیز دیگری هم نیست
.
.
.
آن قدر دور خودم چرخیده ام
که دارم بالا می آورم
همه ی آستانه ی سی سالگی ام
پنجره های پریده رنگ
آینه های کدر
و باوری که نیست
در آینه نگاه می کنم
مغزم را نشانه می روم
یک ، دو
دوباره تیرم که خطا می رود
استخوانهایم تیر می کشند
شبیه گربه ای
بعد از معاشقه ی شبانه اش
تلوتلو
کنار جوی آب
میان سطل آشغال
نشئگی ام را ضرب می گیرم
بد مستی می کنم
طوری که
همه ی سگهای دَل
مردانگی ام را
به عشوه
می خندند
به عشوه
می گریند
به عشوه
می میرند
من "دار-وینیسم" شده ام
آن قدر که از خر ِ نر نیز روگردان نیستم
"مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنید"
حسنک دار را بالا می آورد
حسنک مرگ را می خندد
حسنک مرگ را می گرید
حسنک مرگ را....
می میرد
مسعود غزنوی ماغ می کشد
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟!
داستان:

قالیچه
نوشته ی مهدی عباسی
نه ماه شد تا دیوارها را گچ کنند ، نخ بخرند ، نخ ها را در دیگ ِ رنگرزی بریزند ، خاور ِ آقارضا تا دم حوض بیشتر نیاید ، با کمک ِ یا علی دار را بر پا کنند ، سر و کله ی طاره پیدا بشود ، طاره آن چارقَد که گل های قرمز دارد را به سر کرده باشد ، بعد از تعارف به بقیه بنشیند پشت ِدار ، چیزی زمزمه کند، انگشت هایش را بر تن من بکشد، در روی اولین نخ گوجین بزند و من به دنیا بیایم.
اومد نداشت دست ِ طاره که آطی را به عقد محسن در آوردند، فاطی را عقرب زد و مهم تر از همه من هنوز بر پا هستم .اگر دست طاره اومد داشت من الان زیر پای شما دراز کشیده بودم و نمی دانستم ممّد دست های قهوه ای اش را به زیر پاچین ِ آطی برد و آطی جیغ کشید.
حتما شما هم شنیده اید که فرش به لهجه ی بافنده اش حرف می زند و به من خرده می گیرید که قالیچه ی دهاتی را چه به لفظ قلم. از همان روز ازل فاطی یک رادیو بست بیخ گوش من .حالا من سلیس حرف می زنم و خیلی بیشتر از فرش های دیگر سرم می شود .
رج اول که تمام شد طاره از پشت دار بلند شد ، خندید و دهانش را شیرین کرد. آطی و فاطی نشستند. طاره و مومه و چند تا زن که دیگر هیچ وقت ندیدمشان به لبه ی دودری تکیه دادند و به دختر ها نگاه کردند. فاطی که انگشت هایش را در من فرو کرد شور و حرارت از سر ِ انگشتانش در تنم ریخت. فهمیدم دوستم دارد.اما انگشت های بی حوصله ی آطی رخوت ِ پس از عشق بازی با فرش های بی شمار را داشت .دیگر از فرو کردن انگشتانش در تن من لذت نمی برد.
آطی خیلی راحت با کارد کار می کرد و انگشت هایش بدون آنکه از چشم هایش فرمان بگیرد نخ را گردن می زد .بر عکس ِفاطی که هی کارد را تا پیشانی ام جلو می آورد و تا نخ ها را بزند زهره ترک می شدم.نزدیک بود در همان روز ازل زخمی ام کند.
حال و روز من بسیار شبیه فرشی است که آن زن با وفای یونانی در رادیو می بافت و دعا می کرد هیچ گاه به پایان نرسد.فاطی دلش به حال زن می سوخت و من لجم گرفته بود که کسی دلش به حال فرش نمی سوزد : زن هر روز صبح یک رج می بافت و عصر دوباره همان رج را باز می کرد.اگر چه آن داستان پایان قشنگی داشت اما هیچ معلوم نیست سرنوشت آطی هم مثل او ختم به خیر بشود.اصلا معلوم نیست من بتوانم از این دار بیایم پایین.
من هیچ وقت محسن راندیده ام .یکبار صدای آرامش را از کوچه شنیدم : آطیه خانم! .آطی راست شد جلوی آینه . قیافه اش را از چند طرف نگاه کرد و رفت دم دودری... صدایش مطمئن بود.
تا فاطی کنار آطی می نشست حالم خوب بود.با علاقه گوجین می زد.به من نگاه می کرد که روز به روز قد می کشیدم.با نقشه ور می رفت. سرزنده بود و پراشتباه.پس از هر رج آطی با بی حوصلگی گوجین های اشتباه فاطی راباز می کرد و درستش را می زد. فاطی البته آن قدر سر به سر آطی می گذاشت که او هم بی آنکه بخواهد شادمان می شد و تند تند رج ها را می بافتند و خبر های دست اول را سین جیم می کردند: طاره بچه دارشده...
عقرب که روی تنم خزیدباید داد می زدم: فاطی! .
از کنج ِ دو دری آمد . روی تنم پایین رفت و توی دمپایی ِفاطی گم شد. فاطی بی هوا پا گذاشت توی دمپایی و آه از نهادش بلند شد.
فاطی که رفت یک هفته در کارگاه رابه رویم بستند. تاریک تاریک بودم. اما خوشبختانه یادشان رفته بود رادیو را خاموش کنند .یعنی آنقدر صدایش کم بود که اصلا کسی نفهمید روشن است.
شنبه ی هفته ی بعد طاره با شکم باد کرده اش میمهان آطی بود .از فاطی خبری نبود. خوشبختانه شکم طاره به او اجازه نمی داد به من دست بزند و گرنه با آن دست شومش معلوم نبود سرنوشتم چه بشود. دلتنگ ِفاطی بودم.اما آنها حتی یک کلمه هم درمورد فاطی نگفتند تا بفهمم فاطی کجاست و کی می آید. راستی به نظر شما زهر عقرب می تواند کسی رابکشد. البته اگر فاطی مرده بود آطی سیاه می پوشید.
مومه به آطی یادآوری کرد که دهمین شنبه هم گذشته و آنها هنوز نتوانسته اند قالیچه را تمام کنند.آطی درد شانه هایش رابهانه کرد.می دانستم درد آطی چیز دیگری است.
آطی گفت دست تنها کار زیاد جلو نمی رود.مومه به فاطی بد وبیراه گفت که دیگر به کارگاه نمی آید. فهمیدم که فاطی از ترس عقرب حاضر نیست به کارگاه بیاید.
هوا که تاریک شد طبق قاعده آطی زنجیر در را انداخت .دست کشید بر دیوار و لامپ روشن شد .دو دری هنوز نیمه باز بود. آطی به مومه قول داده بود هر طور شده قبل از اینکه شنبه ی بعد برسد و شکم طاره بالاتر بیاید قالیچه رابیندازند. انگشت های سرد اما عجولِ آطی در تنم فرو می آمدند و من بزرگ می شدم تا اینکه کسی در زد. انگشتهای آطی در تنم ماند. آطی منتظر ماند تا دوباره کوبیده شود. صدایی از آطی خواست که در رابازکند.آطی پرسید که آیا صاحب صدا ممّد است.صدا تایید کرد و آطی در حالی که به سمت زنجیر در می رفت پرسید که چه کار دارد.هنوز حرف آطی تمام نشده بود که ممّد پرید توی کارگاه .آطی عقب رفت. ممّد دست درازی کرد .آطی جیغ کشید .چشمانم را بستم .خجالت می کشیدم لُختِ آطی و لُختِ ممّد را نگاه کنم .
زیر چشم چپ ِ آطی تا شنبه ی هفته ی بعد سیاه بود و من هنوز بالغ نشده بودم. مومه کنار من ایستاد و با خوشحالی خبر داد که امشب انگشتری می آورند و فرداشب عاقد. گفت که محسن را در کوچه ی چارباغ دیده. مبارک گفت به آطی و به خودش از اینکه چه داماد سر به راهی! آطی سر گذاشت برسینه ام. فقط من می دانستم آطی چه می کشد.
هوا که تاریک شد طبق قاعده آطی زنجیر در را انداخت.دست کشید بر دیوار و لامپ روشن شد .دو دری هنوز نیمه باز بود. آطی چلیک نفت را از پستو آورد اما به سمت چراغ نرفت. نزدیک دودری ایستاد.مثل اینکه متوجه شده بود دودری باز است،زنجیر دو دری را هم انداخت. بعد ایستاد.نه مثل همیشه که شانه هایش کمی به جلو خم می شد.صاف ایستاد .چلیک را بالا برد وریخت روی سرش. نفت از چهار سوی شانه هایش روی پاچینش پایین آمد و چکه چکه به زمین ریخت. چلیک را پرت کرد وسط کارگاه و کبریت زد .آتش شعله کشید روی آطی. آطی جیغ کشید.بلندتر از وقتی که ممّد دست های قهوه ای اش را برد زیر پاچینش .
آطی خودش را به دو دری کوفت. و در حالی که شعله ای آتش شده بود پهن شد کف کارگاه .خود را چندبار به زمین زد .بعد به سمت من آمد.وحشت کردم.مرا به دار بسته بودند و هنوز بالغ نشده بودم .آطی و آتش چسبیدند به من . آه از تارو پودم بلند شد.آتش از آطی گریخت به سوی آهوی سینه ام و من دیدم که مرگ از پایین تنه ام دارد بالا می آید. نمی دانم واقعا جمعیت زیادی ریختند توی کارگاه یا من مشاعرم را از دست داده بودم یا اینکه مرده بودم و ارواح آدمیان را می دیدم که با سطل آب می ریختند روی آطی و پتو می پیچیدند دورش. فاطی هم در میان جمعیت بود به سمت من دوید .می خواست مرا بغل کند اما یکی جلویش را گرفت . فاطی از دور برایم گریه می کرد.قسمت نشد که زیر پای شما دراز بکشم .اومد نداشت دست طاره.

اگر مهرآذر از من نخواسته بود در مورد داستانش بنویسم گمان می کردم حرفهایی برای گفتن داشته و داستانی نوشته است .چیزی در حد یک تجربه. مهرآذر شعر را از انجمن ادبی قوچان شروع کرد. در غزل به تجربه هایی در خور توجه رسید .حتی کتابی از غزلهای او و سعید قربانیان چاپ شد. اما در یکی دوسال گذشته ظاهرا دیگر غزل نمی گوید. شاید سیر طبیعی بسیاری از شاعران دوهه ی قبل همین بوده که با کلاسیک شروع کردند و در نهایت به جریان های اصلی شعر امروز (شعر آزاد) رسیده اند. اما به گمان من رویکرد مهرآذر به شعر آزاد چندان موفق نبود .و البته برای گمان خود دلایلی دارم که مجالی دیگر می طلبد. چند ماهی هم بود که کاملا از فعالیت های ادبی او و سعید بی خبر مانده بودم.( چند ماه برای ما که زود به زود آثار همدیگر را می بینیم و می خوانیم زمان زیادی است).
تا اینکه به مریم ِ داستان نویس برخوردم. داستان "بچه خور" با وجود بر خورداری از سوژه ای مناسب از ضعف ساختاری رنج می برد و تا حدودی از بی توجهی نویسنده به پایه های داستان کوتاه (plot / character /theme / point of view) خبر می دهد. این بی توجهی نمی تواند تعمدی باشد و بی عبارتی سبک داستان این بی توجهی را توجیه نمی کند.
منطق داستانی بر داستان حکم فرما نیست . کسی داستان را هدایت نمی کند .گاهی تصویر سازی ها کمکی به رشد داستان نمی کنند و فقط به صرف اینکه تصویر زیبایی است در داستان گنجانده شده است.
شیوه ی روایت به درستی انتخاب شده است:انتخاب راوی اول شخص به عنوان(point of view) بهترین راه روایت ِ چنین داستانی است. اما راوی به درستی شخصیت پردازی نشده و مخاطب نمی تواند تصور دقیقی از او داشته باشد.
و درنهایت بی توجهی به پاره ای ظرافت ها در نگارش باعث می شود که حتی اگر سوژه مناسب باشد و تِم داستان توانای جدل با ذهن مخاطب را داشته باشد ،خواننده داستان را جدی نگیرد مثلا به تعداد حرف ربط "و" در چند خط زیر توجه کنید:
"..ولي دكتر ها اين كار را برايش انجام دادند. و يادم است كه خيلي زود جنايتي را كه به انجام رسانيده بود فراموش كرد و مادرم هميشه مي گفت آدم تا بچه اش را نبيند و شيرش ندهد برايش راحت تر است كه بميرد."
یا در بسیاری از جمله ها استفاده از فعل گذشته ی ساده( به جای ماضی بعید یا نقلی) می تواند زبان را روان تر کند بدون اینکه لطمه ای به داستان بخورد و از این قبیل ایراد ها....
با این همه جسارت و خلاقیت مریم مهرآذر قابل تحسین است.
نويسنده کيست؟
عباس معروفی
(برگرفته از سایت رادیو زمانه)
برخی معتقدند که هر کس سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، میتواند نويسنده شود.
بعضی میگويند انسان بايد از استعداد، و بلکه از موهبت الهی برخودار باشد تا داستان بنويسد.
عدهای نيز بر اين باورند که نويسندگی نياز به يک جنم ويژه دارد. اما هر کس که میتواند چيزی بنويسد، لزوماً داستاننويس نيست.
نويسنده کيست؟
در زندگی همواره اتفاقاتی که رخ میدهد، و آدمها هر روزه چيزهايی میبينند که دلشان میخواهد میتوانستند آن را بنويسند و معمولاً بسياری از افراد در ذهنشان نوشتن را مینويسند، يا خيال میکنند که دارند مینويسند. اما همين که پشت ميز مینشينند تا بنويسند، درمیيابند که نمیتوانند.
مثلاً يک پيکرتراش کوه سنگ را دستمايهی کار خود میکند، اما نويسنده با هيچ مواجه است يعنی با کاغذ سفيد. بنابراين نوشتن داستان و رمان کار سادهای نيست. اينکه تو همهی بافتههای ذهنیات را با خود به پشت ميز بياوری ساده است، اما چهجوری آن را بر کاغذ منتقل کنی، سختی کار آغاز میشود.
يک کاغذ سفيد، يک پنجره که بتوان تخيل را پرواز داد، يک مقدار علاقه، اندوختن تجربه زندگی، خواندن کتابهای داستان و نمونههای درجه يک ادبيات ايران و جهان، شرايط لازم نويسنده شدن است، اما کافی نيست.
نويسنده صد صفحه میخواند و يک صفحه مینويسد. ما آثار آنتوان چخوف را میخوانيم که ببينيم چکار کرده که ما نکنيم، و آثار همينگوی را میخوانيم که ببينيم چکار نکرده تا ما انجام دهيم.
نويسنده نياز به تربيت کردن ذهنش دارد؛ برای داستان ديدن همه چيز. يک داستاننويس جوری چهارچوب ذهنش را برای ساختار داستان تربيت میکند که حتا روياهايش هم ساختار داستانی پيدا کند.
اما چگونه میتوان يک موضوع خوب برای يک داستان پيدا کرد؟
اين سئوالی است که همواره در ذهن داستاننويسان جوان مطرح میشود، هيچ پاسخی مناسبتر از اين پرسش دوباره نيست که:
داستان خوب را چگونه بايد نوشت، زيرا موضوع بد وجود ندارد. اگر به اطراف خود نگاه کنيد، روزنامهها را ورق بزنيد، در همهی اتفاقات و حوادث و اخبار حتماً دستمايههايی برای يک داستان خوب وجود دارد.
اما آيا هر داستانی که نوشته شد، میتواند در اين هياهوی توليد، خودی از خود نشان بدهد، وشانه به شانهی آثار هنری بزرگ بايستد؟
بله، موضوع بد وجود ندارد. فقط داستان خوب وجود دارد، و داستان بد در درازای زمان، وجود خود را خود انکار میکند.
مثلاً چقدر داستان و رمان خواندهايم که وقتی زمانی بعد به جلد کتاب نگاه میکنيم، چيزی يادمان نمیآيد، چقدر فيلم ديدهايم که بعدها وقتی به عکسی از آن فيلم برمیخوريم، يادمان نيست که موضوع فيلم چه بود. چقدر فيلمهای هاليوودی ديدهايم با هنرپيشههای معروف! چقدر کتابهای جنجالی خواندهايم که زمانی بعد هيچ چيزی از آن در ذهنمان نمانده، و برعکس، چه کسی میتواند "گربه در باران" همينگوی را از ياد ببرد؟ يا چطور ممکن است "بيگانه" کامو فراموش شود، و "ژرمينال" اميل زولا، و "رگتايم" دکتروف، و "ناطور دشت" سالينجر؟
هيچ کتاب يا فيلم، و به طور کلی هيچ اثری به صرف تبليغات و جنجال برپا نمیماند. هنر با کمک عصای زير بغل جز چند قدم بيشتر نمیتواند راه برود، هنر بايد بر پاهای خودش بايستد.
ما تصميم میگيريم داستان خوب بنويسيم، داستانی که بهترش را کسی نتواند بنويسد، يعنی خودمان جوری داستان را بنويسيم که بهترين نوع و نمونهی روايت آن داستان باشد.
اين کار ساده نيست، اما دشوار هم نيست، وگرنه چخوف، هدايت، گلشيری، مالامود، همينگوی، سالينجر، بکت، و خوان رولفو وجود نداشتند.
فقط بايد از جا بلند شويم و خود را برای کاری بزرگ و هيجانانگيز آماده کنيم.
داستان کوتاه
ادبيات در قالبها و فرمهای مختلفی ارائه میشود؛ داستان، رمان، نمايشنامه، فيلمنامه، انکدوت، حکايت، افسانه، شعر، و متنهای ديگر.
من در اين برنامه بيشتر دربارهی ساختار داستان حرف میزنم. اگر ساختار رمان را يک باغ تصور کنيم که معمولاً با بيل شکلش میدهند، داستان کوتاه يک باغچه است که با دست مرتب میشود. من ترجيح میدهم البته رمان را هم با دست بنويسم. هرچند که اين، کاریست کشنده، اما کار دل را دست میکند.
داستان کوتاه مثل باغچه با دست مرتب میشود، و در يک نظر در چشم مینشيند.
صفدر تقیزاده، مترجم و داستانشناس ارزشمند معاصر دربارهی داستان کوتاه چنين مینويسد:«داستان کوتاه انعطافپذيرترين نوع ادبيات داستانی است. داستان ممکن است مجموعهای از چند حادثه يا تکگويی يا توصيفی ساده از واقعهای بدون شخصيت باشد.
"کوتاه" بودن آن هم میتواند چيزی بين يک صفحه تا ده هزار کلمه را در بر گيرد. اما از ويژگیهای مشخص داستان کوتاه اين است که پس از خواندن به علت بيان حالات انسانی و اجتماعی بلند "جلوه" کند.
داستان کوتاه که در اوايل قرن نوزدهم يتيمی بی نام و نشان بود، به صورت متداولترين و مردمپسندترين قالب ادبيات داستانی وارد قرن بيستم شد. يکی از دلايل آن، علاوه بر تحولات صنعتی و احتماعی و فرهنگی، رواج فراوان نشريه و مجله در قرن بيستم بود. اين نشريهها به سبب خوی سرعتطلب خوانندگان خود، به متون کوتاه و تصاوير بسيار، و مطالبی که حوصلهی خوانندگان را سر نبرد، نياز وافر داشتند.
بدين ترتيب، داستان کوتاه خوانندگان فراوان يافت و نياز بدان موجب افزايش کيفيت شد، و رفته رفته به مرحلهی تکامل رسيد، و سرانجام به صورت شاخهی ادبی و هنری مستقلی با امکانات بيانی مؤثر از حالات برون و درون انسان درآمد.»
آنتوان چخوف، اين داستاننويس نازنين
آنتوان چخوف، نويسنده بزرگ روس جايی مینويسد: «من هنوز ديدی فلسفی و سياسی از زندگی پيدا نکردهام، و هر ماه که میگذرد، عقيدهام را عوض میکنم. بنابراين ذهن خودم را تنها به توصيف اينکه قهرمانان آثارم چگونه عاشق میشوند و ازدواج میکنند و بچهدار میشوند و حرف میزنند و میميرند، محدود و مشغول نکردهام.»
درونمايهی اصلی آثار آنتوان چخوف، انزوا، تنهايی، و سرخوردگی طبقات زجرکشيده و بهويژه محروميتهای دهقانان، و نيز زندگی ملالآور و بیحاصل اشراف است. چخوف انسانی رئوف بود، و فقط يک جنبهی زندگی را نمیديد؛ و هرگز از ديدن اندکی نور و زيبايی در ورای يک حادثهی غمانگيز و تراژيک غافل نبود.
مشخصترين ويژگی هنر چخوف، سادگی به شکلهای گوناگون است. داستانهايی سخت ساده که برای ابديت نوشته شده است.
ویژه نامه نوروزی شمس وشراب

بوی باران بوی سبزه بوی خـــاک
شاخه های شسته باران خورده پـــاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ.
فریدون مشیری
غزل:
علی رضوانی راد
چیزی نمانده است پریشانمان کند
در پیشگاه آینه حیرانمان کند
حالا که دل به حضرت ایمان سپرده ایم
با زور می برد که مسلمانمان کند
پنهان بغض کیست که آتش گرفته است؟
زان پیشتر که فاجعه گریانمان کند
آباد می کنیم حریم درخت را
بگذار دست صاعقه ویرانمان کند
دیگر چو موج از شب مرداب خسته ایم
اعجاز نام کیست خروشانمان کند
دل بسته ایم بر حرم زخمهای خویش
حاجت به غیر نیست که درمانمان کند
عریان تر از سپیده به باور نشسته تا
از هرچه گفته ایم پشیمانمان کند.
داستان:
مهدی عباسی
w.jpg)
گنجشک های تو کجایی نمرده اند هنوز!؟*